تبليغاتX
عهدها بسته ام از دورانها....
به آسمان گفتم بخند

خودم برای روییدن سبزه ها باریدن گرفتم!!

به آسمان گفتم سبزه ها بی آفتاب سبز نخواهند شد

ابرهایش را به من هدیه کرد!

به آسمان گفتم دلم تاریک شده است

یک ستاره!

فقط یکی!

آسمان همه ستاره هایش را در بقچه شب پیچید

و من برای همیشه بی ستاه ماندم!!!

........................

سلام. بازهم یه غیبت طولانی! نمی دونم چرا ولی یه جورایی وقتی ذهن آدم سرجاش نیست نوشتنهاش اینقدر درهم و برهم می شه که نمی شه آنلاین کرد!

اومدم که بگم هنوزم هستم. هنوزم به وبلاگهاتون سر می زنم و با شادیهاتون شاد و با ناراحتیهاتون ناراحت می شم.

باید بنویسم تا فکرم کمی آزاد شود. اما باید فکرم آزاد شود که بتوانم بنویسم.

اصلا نمی دانم! شاید نباید بنویسم!

سکووووووووووووووووت!

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 13:32 توسط عاطفه |

فقط برای عرض تبریک!

یه عالمه شادی براتون آرزو دارم..

 

می نویسم...زود زود زود...

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 14:40 توسط عاطفه |

وبلاگ نویسی آشنا و محترم در نظر به پست قبلی برایم نوشته بودند: یا ستار العیوب! پرسیدم چرا از میان اینهمه صفات خداوند این را برگزیدید. پاسخی که رسید همین است که آورده ام:

سلام
تو یکی از متن هات گفته بودی که خدا خیلی خوبه و خیلی کمک میکنه با همه بزرگیش و ستاریتش و این حرفا.منم همینطوری اون کامنت رو گذاشتم. به هر حال خود من خیلی مدیون این ستاریت خدا هستم. همه همینطورن. آدمهای بزرگ هم بیشتر از بقیه چیزایی دارن که نباید کسی بفهمه، چون ازش سواستفاده میشه. در حالی که اونکار کاری بوده که اون آدم در اون لحظه درست دونسته و انجام داده. یا حتی هوس کرده انجام بده و البته ارزش پشیمانی بعدش هزاران برابر اینه که طرف اصلا اون کار رو انجام نمیداد. به هر حال هوش زیاد باعث کنجکاو شدن زیاد میشه و دردسر هایی داره. این هم آفت آدم های باهوشه دیگه. آدم های کودن و ساده معمولا چیزی برای قایم کردن ندارن. گل های خوش بو تر، خار بیشتری دارن و کود خالص تری(بد بوتری) هم مصرف میکنن. به هر حال زیاد سخت نگیر، منظور خاصی نداشتم.

لازم دانستم پیش از آنکه این محاوره خصوصی شود هینجا در صفحه اصلی پاسخ بدهم:

مطمئنم هرکس این نوشته شما را بخواند همان تعبیری را خواهد گرفت که من گرفتم. پس منهم بی حاشیه جواب می دهم.

۱. چند پست قدیمی دارم که توصیه می کنم اگر نخوانده اید بخوانید: در مورد خصوصیات خودم و در مورد قضاوت.

۲. با تمام احترامی که برای شما قائل هستم از نظرتان، قضاوتتان (درست یا نادرستش را خدا حاکم است) و پیشنهادتان تشکر می کنم. و اگر به جا بپذیرید یک پیشنهاد هم من برای شما دارم: لطفا با دیگران به گونه ای که آنها با شما محاوره دارند زبان تکلم بگشایید. ممنون!

۳. خدا اگر ستار العیوب نبود چیزی روی زمین بند نمی شد. این را خوب می دانم. اما در کنار این یک چیز دیگر هم می دانم و از آن اطمینان دارم: آنقدر در مرزی که خودم برای خودم کشیده ام زندگی کرده ام و آنقدر مرزی را که خدا برایم گذاشته است پررنگتر کرده ام که هرگز پشیمانی از کرده هایم ندارم چرا که از این مرزها خارج نشده است. نیتجه گیری اینهم آن می شود که من نه آدم بزرگی هستم و نه آدمی باهوش که چیزی بزرگ و هوشمندانه برای پنهان کردن داشته باشم. اگر چیزی دارم خارج از شرع نیست و اگر خارج از عرف است اهمیتی ندارد که مردمی که این عرف را تعریف می کنند چگونه آن را بر می تابند. من آرامم به اینکه خدا آرامم کرده است و راضی ام به اینکه خدا گواه کرده هایم است.

۴. دعا می کنم خدا برای انسانهای بزرگ و باهوشی که پنهان کرده های بیشتری دارند بیشتر ستار العیوب باشد.

۵. شما که ایمانتان اینهمه قوی است چرا؟ چرا پیش از قضاوت کردن جایگاه آن را نمی سنجید؟ چراهای زیادی هست...اما در کنار آن دوست عزیزی است که اگرچه مدتی است از او دورم (و شاید نمی دانم چرا؟!) و ممکن است دیگر ارتباطی هم با وی نداشته باشم اما هرگز حاضر نیستم ذره ای موجب کدورت خاطر وی شوم. به همین خاطر چراهایی که هست را خاموش نگه می دارم.

۶. امیدوارم جسارتی نکرده باشم و فقط بنابر انسان بودن، داشتن فکر و زبان تکلم تصمیم به پاسخ دادن گرفتم.

۷. بسپاریم به خدا! صفات زیبایش همه چیز این آدمهای ناچیز را اصلاح می کند!

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 14:14 توسط عاطفه |

داشتم فکر می کردم:

به اینکه گاهی برای با خود بودن چقدر دیر می شود!

به یک نتیجه رسیدم:

فقط برای با خدا بودن همیشه وقت هست!

تصمیم گرفتم:

یک تصمیم عجیب که نمی تونم بگم!

حالا یک راه دارم:

با خدا بودن را از سر بگیرم شاید وقتی هم به خودم رسید!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 16:4 توسط عاطفه |

کاش که می تونستم همین الان از این دانشگاه بزنم بیرون!! کاش می تونستم به عقب برگردم و هرگز پامو توی این دانشگاه نذارم....... کاش!!

کارم حسابی گیر کرده برای امتحانی که غیبت داشتم! اونقدر حالم از استاد درس مربوطه به هم میخوره و از نگاههای کثیفش متنفرم که حاضر نشدم با خودش چونه بزنم و یک راست رفتم سراغ رئیس دانشکده! ایشون هم که اصولا مدت مدیدی است ظاهرا اعصابشان تعطیل است گفت به من ربطی ندارد! طبق قانون دانشگاه با داشتن گواهی پزشکی غیبت امتحان نهایی موجه می شود ولی استاد مربوطه باید قبول کند که دوباره امتحان بگیرد وگرنه که همان صفر است که مهر می خورد در کارنامه!!

به هر حال دیروز راهی دفتر رئیس دانشگاه شدم تا برای فقط ۵ دقیقه برایش توضیح دهم که چرا باید دستور بدهد که از من امتحان بگیرند یا درس را حذف کنند بدون صفر. وارد دفتر که شدم با دیدن دختر ۱۶-۱۷ ساله ای که ظاهرا مسئول دفتر است یکه خوردم. با کلی آرامش و متانت و یک لبخند بزرگ گفتم فقط ۵-۱۰ دقیقه می خواهم دکتر ... را ببینم! گفت جلسه دارند باید منتظر باشی. همانجا مبلهایی برای انتظار بود که اصولا منهم به عنوان کسی که باید منتظر می ماندم آنجا نشستم! لحظه ای گذشت و این خانم محترم فرمودند که من باید بیرون دفتر منتظر باشم! جالب اینجاست که ورودی دفتر از قسمت پسرهاست (دانشگاه ما مختلط نیست!!) و من برای وارد شدن با ۴ مامور اسکورت شده بودم!!! از دفتر خارج شدم و وسط سالن پسرها روی یک صندلی جلوس کردم! هرکس رد می شد در کمال حیرت نگاهی به من می انداخت و گاهی تکه ای و کنایه ای!! یک ساعت گذشت دیدم خبری نشد..برگشتم داخل دفتر و خانم منشی با عصبانیت گفت: "گفتم بیرون منتظر باش صدات می کنم!!" کلی با خودم کلنجار رفتم که دعوا نکنم..خارج شدم...همانجا جلوی دفتر روی پله ها نشستم درس خواندن تا شاید خبری شود! یک ساعت دیگر گذشت و این بار مامور حفاظت هم دستور تغییر مکان مرا صادر کرد...رفتم پشت دیواری نشستم که دیدی به دفتر نداشت. ۴ ساعت به همین منوال گذشت. شیفت مامور عوض شده بود. مامور جدید پرسید اینجا چه کار می کنی؟ گفتم منتظرم دکتر...را ببینم!! گفت ایشان که یک ساعت پیش رفتند!!!!!!!!!!!!۱ دلم می خواست برگردم داخل یک چیزی به آن بچه ای که پشت میز نشسته بود بگویم...بی خیال شدم...امروز دوباره آمدم...تا وارد دفتر شدم مامور را صدا کرد و گفت مرا بیرون کند!! کلی خندیدم!! فردا بازهم می روم..بالاخره جایی رئیس دانشگاه را خواهم دید!

جالب تر آنکه منشی رئیس دانشکده خودمان که یک مرد است و من تا امروز فکر می کردم قصدش فقط کمک به من است امروز بعد از کلی راهنمایی که من چه باید بکنم و چه دلایلی بیاورم شماره موبایلش را با یک لبخند حال به هم زن داد و اجازه داد حتی نیمه شب تماس بگیرم!!!

ببخشید ولی واقعا دارم بالا میارم...............

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 14:14 توسط عاطفه |

هنوز هم فرصت ندارم بنویسم...برای آدمی هم که به اصطلاحی که نمی دانم از کجا آمده "شهوت کلام" دارد نوشتن دوای هر درد است! مخصوصا وقتی کسی که بتوانی همه حرفهایت را هر وقت می خواهی به او بزنی وجود نداشته باشد..

این چند وقت مناسبتهای زیبای اعیاد قربان، غدیر، کریسمس و سال نو میلادی را پشت سر گذاشتیم..همه اش مبارک و فرخنده باشد! منهم که یک هفته ای در ایران خودم خوش گذراندم و برای دیگران اسباب زحمت شدم!! ظاهرا هم آسمان گرفته تهران که کلی حال مرا هم گرفته کرد منتظر خروج من بود چون شنیدم سخت بغضش ترکیده و شهر را سفید پوش کرده!!! لذت ببرید از سرمایی که پلیدیها را می شوید!

چند ماه پیش روز تولدم که خیلی خیلی زیاد دلگیر بودم چند خطی چیزی شبیه شعر نوشتم...از سر دلتنگی البته! چون نیمه مانده می نویسم اینجا و زحمت تکمیلش را می دهم به هرکس افتخار می دهد:

اینجا برای من، چندیست دلگیر است                  پاییزهایش بیش از هروقتی نفس گیر است

اینجا کنار پنجره باغی نمی روید                         خورشید راز پرتوهایش را نمی گوید

اینجا افق خاموش و سرد است و کسالت بار        در آسمان ابری نمی بارد به یاد یار

اینجا تو گویی مهد فریاد پر از درد است                این برگهای بر زمین نقاشی مرگ است!

آدم در اینجا بی امید و تلخ و تاریک است            حتی برای ما شدن هرکس به نیرنگ است!

پیش از همه نا مردمی اینجا چه رنگی داشت!     رنگین کمان در آسمان قاب قشنگی داشت!

امروز اما شهر ما پر از سیاهی ها                     حوضی ندارد بیش از این از بهر ماهی ها!

اینجا نسیمش گرچه از امواج دریاست                دریا کنار خشکی صحرا چه پر معناست!

......................

 امتحان دارم...زیاد برام دعا کنید....      

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 12:33 توسط عاطفه |

بعد از ده روز غیبت دوباره از درس و دانشگاه دوباره برگشتم. با سرگردانی بیشتر نزدیک امتحانات پایان ترم. و دیروز برای بار دوم با رسیدن به دانشگاه در نهایت حیرت متوجه شدم یک ساعت بعد امتحان داریم و در نهایت اتفاق در رفتم!!

 نمی دانم چرا اما انگار در این شش ماهه اخیر زندگی با من سر مدارا نداشته است! یا شاید هم من با زندگی!

 

چه می دانم! تازگی ها بیشتر به این نتیجه رسیده ام که هنوز خیلی کارها هست که باید انجام دهم تا شاید حس کنم کمی بزرگ شده ام! یک چیز دیگر را هم فهمیده ام و آن اینکه بعضی ها هم که فکر می کنند خیلی بزرگ هستند هنوز خیلی کوچک تر از آن خیلی بزرگ هستند!!!!

 

با تمام اینها خدا همیشه و هنوز دارد بزرگی اش را به رخم می کشد. از ستار العیوب بودنش گرفته تا غرق کردن من در نعمتهای بی شمارش! این اواخر نعمت بزرگی به من ارزانی داشت که قابل اندازه گیری  نیست...و من هیچوقت ندانسته ام چطور شکر گذار باید بود!

 

با همه این اتفاقات اخیر هر لحظه به حقایق زندگی نزدیکتر می شوم. و باز یادم می آید که مرگ چقدر نزدیک است و من چه اندازه کارهای عقب افتاده دارم! به همه اینها اضافه کنید ترسهای ناهمگونی را که جدیدا در ذهن من شکل می گیرد که بزرگترین آنها ترس از ارتفاع است!! مدتی است عجیب و غریب تر از قبل شده ام! دو روز پیش وقتی سوار هواپیما شدم با اوج گرفتن آن از زمین دلهره من نیز بیشتر شد. گویی بار اولی است که با این ساخته بشر به آسمان می روم!! در کنار آن هوای ناآرام بامداد و افتادن در آنچه چاله های هوایی ناشی از نوسان هوا در آسمان می دانند حال من لحظه به لحظه بدتر شد و باز دچار چیزی شدم که دکترم آن را panic attack یا یک نوع حمله عصبی می داند. ودر نهایت خانم دکتر محترم ایرانی حاضر در هواپیما که بدجوری سرم را هنگام فرود وارد رگ من کرد که به نظرم اگر کمی تأمل می کرد با فرود هواپیما حال منهم خود به خود خوب می شد!!

 

همین طوری بعد از مدتها باز نوشتم که بازهم بگویم که هستم..یعنی هنوز هستم! و فعلا در حال نقشه کشیدن برای امتحانات پایان ترم هستم که از هفته دیگر شروع می شود و من.............

 

نمی دانم!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 14:5 توسط عاطفه |

قبلا در مورد قضاوت کمی از نظراتم را گفتم و با آنچه در جواب شنیدم بیشتر به فکر فرورفتم و حالا دوباره با همین موضوع می نویسم. اول از هرچیز اما یک یاد آوری که در پست قبلی هم من خودم را از دیگر انسانها جدا نکردم و نگفتم من قضاوت نمی کنم!! منهم قضاوت می کنم گاهی اما تمام تلاشم این است که اینطور نباشم! همین..

 

اما بعد از کلی فکر کردن در مورد درست یا نادرست بودن قضاوت و حتی تقسیم بندی قضاوت نسبتا به نتایجی رسیدم اگرچه هنوز کامل نیست.

متاسفانه فرهنگ لغات فارسی در دسترسم نبود که بتوانم از معنای لغوی این کلمه و مفهوم آن شروع کنم. خودم هم خیلی سعی کردم بتوانم قضاوت را تعریف کنم اما به دلیل گستردگی آن نشد و تنها به دسته بندی آن فعلا بسنده می کنم.

 

اصل قضاوت از نظر من بر می گردد به یگانه هستی..همانی که قبلا گفتم. جز خدا کسی نمی تواند قاضی درستی باشد چه اوست که بر اسرار تمام انسانها و مخلوقات آگاه است. مطمئنا در این مسئله شکی وجود ندارد جز برای کسی که شاید اصل وجودی آن لایتناهی را زیر سئوال برده باشد.

 

اما همین خداوند خورشید و ماه برای زندگی بشری نیز راه چاره ای گذاشته است که خود به خوبی از انسان و آنچه می کند شناخت دارد و بنابراین می داند که انسان نیز به قضاوت احتیاج دارد. بیراهه نرفته باشم، من اما قضاوت انسان را فقط مختص قاضی می دانم. آنهم برای محاکمه مسائل پیچیده. این قاضی زمینی هم البته مستثنا از به خطا رفتن در قضاوت نیست. وجود قاضی و کسی که محاکمه کند و حکمی صادر نماید برای زندگی بشری ضروری است. من خودم علی رغم علاقه زیاد به علم حقوق حاضر نشدم در آن رشته تحصیل کنم چون حاضر نیستم آن دنیا پاسخگوی اشتباهاتم در قضاوتها باشم. پس بازهم از نظر من تنها قضاوت درست قضاوت خداوند در مورد انسانهاست. اما درمورد قضاوت قاضی زمینی که می تواند درست باشد یا خطا هنوز به نتیجه درستی نرسیده ام چون هرچه فکر می کنم به نظرم خطاست یا حداقل گاهی خطاست اما بازهم نمی دانم چگونه ضرورتش خطا های آن را پوشش می دهد. حداقل شاید بتوانم بگویم که به قول معروف اگر هرکس کلاه خودش را قاضی کند زندگی خیلی راحت تر می شود و گناه قضاوت نادرست هم بر گردن کسی نمی افتد...به هر حال باید بیشتر فکر کنم..

یک چیز اما برایم مبرهن است و آن همانی است که قبلا هم گفتم. مثلا وقتی یک قاضی حکم اعدام برای مجرمی صادر می کند آیا کاملا می داند او در حین ارتکاب جرم، قبل و بعد از آن در چه شرایطی قرار داشته؟؟ شاید مثال خیلی فراگیری زدم که البته به دلیل روند رو به رشد اعدامها در ایران این به ذهنم رسید..بگذریم که اصلا اعدامی نباید باشد به نظر من بازهم!!

مثال ساده دیگری بزنم. از خودم. یک بار خیلی اتفاقی دوستی را که در رستورانی دیدم. باید بگویم که حرکت سریع او و به گونه ای فرار کردنش از رستوران توجه مرا جلب کرد وگرنه شاید اصلا نمی دیدمش! به هر حال، همراه او پسری بود..حالا تا آخرش بخوانید که من از همان لحظه اول تا مدتها چه فکرهایی که نکردم! جالب اینکه فکرهایم را ربط می دادم به فرارش و می گفتم: "خب حتما دوست پسرش بوده که نمی خواسته من ببینمش!!!" و اینگونه خودم را هم توجیه می کردم!! چند نفر از ما در همچین حالتی چنین فکری به ذهنمان می رسد؟؟ بیایید با خودمان حداقل روراست باشیم...چند نفر از ما اما فکر می کنیم: "دوست نداشته من ببینمش چون فکر کرده که من فکر می کنم با این پسره سر و سری داره و بنابراین حتی اگه بگه نامزدشه من باور نمی کنم!!" و بعد از آن نتیجه می گیریم: "کاش جوری باشم که کسی از قضاوتهایم نترسد و بتواند با من همانی باشد که در حقیقت است!!"

مثالها زیاد است..شاید بهترین را برای این نوشته انخاب نکردم اما اینها به ذهنم رسید!

خلاصه که این رشته سر دراز دارد...کلی از فکرهایی که در این مورد کرده بودم (سر کلاسها!!) الان که دارم می نویسم از ذهنم پرید! گاه و بی گاه اما در همین موردها مثالهایی و نوشته هایی در این صفحه مجازی که برای من خیلی حقیقی شده است حک خواهم کرد.

 

بیتی از اشعار فروغ به ذهنم می رسد:

 

این فضای خالی و پروازها؟؟                  این شب خاموش و این آوازها؟؟

 

چقدر باید بدون توجه به این خالی ها پرواز کنم...و چقدر باید با آوازهایم خاموشی را  از تن شب بکنم.......

 

راستی یاد از یکی از روزهای پر قضاوتم افتادم..خیلی هم از آن روز نمی گذرد..خاطره خوشی است  از سفری که اتفاقا عکسی از همان روز برایم به یادگار مانده است..نمی دانم چرا دوست دارم آن عکس را ضمیمه این نوشته ها کنم..شاید برای آنکه یادم باشد زیادی بالا نروم!! و یادم باشد چقدر آن روز قضاوت کردم!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 15:4 توسط عاطفه |

اگر موقع امتحانات میان ترم، بعد از کلی غیبت که دلایل جور و واجور برای آن نقل کرده اید که البته همه راست بوده، به دانشگاه بروید تا زمان تحویل پروژه ای را که قرار است روز سه شنبه باشد به دلیل آماده نبودن و داشتن یک امتحان مهم میان ترم در همان روز به تعویق بیاندازید و بعد استاد مربوطه بپرسد چه امتحانی داری؟ و شما بگویید فارماکولوژی و بعد آن استاد محترم با نگاه به جدول امتحانات بگوید که امتحان شما امروز است نه سه شنبه!!!!!!!!!!!!!! چه شکلی می شوید؟؟؟؟!!! خب حالا می تونید قیافه من رو تصور کنین!!!

 

اگر همان روز یکی از استادها سر و کله اش پیدا شود و بگوید در حال پرکردن برگه حذف اجباری برای شماست به دلیل غیبتهای مکرر (البته کلا عدم حضور در کلاسها!!) آن موقع چه شکلی می شوید؟؟

 

باز اگر دو ساعت بعد از آن رئیس دانشکده جلویت سبز شود و بگوید: "به به! چند وقته تو دفترم ندیدمت!! این ترم مرخصی هستی؟؟!!"  و همان موقع یکی دیگر از استادها از ناکجا آباد خودش را برساند به جمع دو نفره و البته دوستانه شما و آقای رئیس و اظهار نظر کند که: "البته ایشان مرخصی نیستند..ظاهرا تغییر رشته داده اند و به جای داروسازی در رشته ای هنری با عنوان گاهی به دانشگاه سر بزن!! تحصیل می کنند!" چطور؟؟

 

دیگه حالا خوب خوب می تونید من رو به تصویر بکشید..

 

همه این بدیهای دانشگاه ما البته به یک فایده می ارزد که من البته خیلی دیر حالا که سال آخر هستم راهش را یاد گرفتم!! فایده این دانشگاه ما این است که اصولا اگر مشکلی در درس خواندن یا حضور در کلاسها داشته باشی سه حالت پیدا می شود:

1-   استاد مربوطه محترم است و فهیم، شما را درک می کند و حاضر می شود کمکتان کند و به خاطر غیبتها درس را حذف نکند. این البته در مورد ۲  استاد بیشتر مصداق ندارد.

2-   استاد نسبتا محترم بسیار ساده با یک هدیه ناقابل که ترجیحا خوراکی باشد!!! و چند هندوانه ای که بتوانی خوب آنها را در بغلش جای دهی بسیار فهیم می شود و دیگر مشکلی نخواهید داشت. اینهم در مورد ۲ یا ۳ استاد مصداق دارد.

3-   استاد نامحترم در قبال خوش و بش و گرم گرفتن با او نمره خوبی به شما می دهد!! اگر پیشرفت کنید و از حد خوش و بش بالاتر بروید صد در صد نمره اول کلاس از آن شماست. این حالت در دانشگاه ما بیشتر شایع است. و نتیجه آن صدها دانشجویی هستند با معدلهای بالا که اگر از آنها سوال کنید آسپیرین چیست می پرسند "خوردنی است یا پوشیدنی؟؟؟!"

 

 

من البته از آنجاییکه همیشه در جهت بهبود زندگی بشری و ارتقاء اخلاقیات حرکت کرده ام  و علیه آنچه به نظرم مخالف شئونات بوده، ایستاده ام، برخلاف همه دانشجوها که فقط فکر نمره گرفتن بوده اند بدون ترس از افتادن و غیره به بحث و مجادله پرداخته ام که خب نتیجه اش غیر از منفی ها که افتادن چند درس بوده است اخراج چند استاد هم بوده که من از این بابت بسیار خوشحالم اگرچه می گویند نان کسی را آجر کردن عاقبت خوشی ندارد!!

 

ادعا نمی کنم اگر این دعواها نبود شاگرد اول می شدم اما خیلی از این بحثها بوده که نمره های واقعی را تحت الشعاع قرار داده. باری به هر جهت...

 

از ترم پیش و حالا که سال آخر هستم و فهمیده ام که برای اخذ پذیرش از یک دانشگاه معتبر برای دکترا باید معدل بالایی داشته باشم افتاده ام به تکاپو که با این به اصطلاح اساتید کنار بیایم!  و خب این کنار آمدن جز با روشهایی که به مذاق آنها خوش می آید ممکن نیست!! دسته اول که مشکلی نیست و خیلی خوب با غیبت های من کنار آمده اند و منهم در عوض خوب درسهایشان را می خوانم و نمره ای را که حقم است می گیرم، خوب یا بد!. مثل همیشه همانطور که در مورد این استادها بوده.

دسته دوم اما کمی سخت تر است آنهم به دلیل اینکه باید چیزهایی را بگویی که به عبارتی دروغ است. اما ظاهرا چاره ای جز این نمانده. دسته سوم اما وااااااااااااااااااااااایییییییییی....حال آدم را به هم می زنند!! ببخشید کمی غیر محترمانه می نویسم اما حالم از این کار واقعا به هم می خورد...اما در دانشگاهی که کسی جز استاد برگه امتحانی را چک نمی کند و کسی جز او نمره را هرطور که دلش بخواهد رد نمی کند مجبورم این سال آخری کارهایی بکنم که 4 سال گذشته مدام علیه آنها جنگیده ام!! خب اینهم از روزگار من فعلا!!

 

................

 *** به دلیل شکایتهای مکرری که در طول این چند سال تحصیل داشته ام مدام در دفتر رئیس دانشکده بوده ام و رابطه نسبتا خوبی با او که سعی می کند مدرن و روشنفکر باشد داشته ام. اگرچه که این رئیس هم چندان نفوذی نداشته است..اما خب همان مقداری نفوذ گاهی کمک کرده!

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 13:33 توسط عاطفه |

مدتی است که با آشنا شدنم با فرهنگهای غربی و تا حدودی فرهنگ خاور دور از نزدیک به مقایسه آنها با فرهنگ ایرانی می پردازم تا آنچه را که به نظرم از هرکدام این فرهنگها شایسته و بایسته است در زندگی ام پیاده کنم. گاهی اما به بن بست می رسم چراکه برخی از این فرهنگها به مذاق خوش می آید و راحت برای زندگی امروزی اما در تضاد با اصول عرفی و شرعی ما. و خب بدیهی است که چاره ای نیست در آن موارد جز ماندن بر فرهنگ موجود.

در هر حال...از این قیاس لذت می برم و یقین دارم روزی تعادلی از این فرهنگها در زندگی ام ایجاد خواهم کرد. شاید هم آنچه محمد عبده می گوید و شریعتی نقل می کند: "من در غرب اسلام را دیدم و مسلمان ندیدم، در شرق اما مسلمان دیدم و اسلام را نیافتم"!!

هدفم از این نوشته اما امروز پرداختن به یکی از این فرهنگهاست: "فرهنگ گوش دادن بدون قضاوت کردن".

خودم را می گویم. به کسی برنخورد خدای نا کرده! ما چه مسلمانهایی هستیم که نعوذ بالله تکیه بر تخت یگانه هستی می زنیم و انسانهای دیگر را خواسته و ناخواسته به قضاوت می نشینیم؟؟؟ آیا بر همه آنچه آن برترین از این انسانها می داند، آگاه هستیم که به خود چنین اجازه ای می دهیم؟؟؟

تا جایی که من دیده ام و برخورد داشته ام، در میان دوستان غربی ام اگر نه هیچوقت اما بسیار کم قضاوت در مورد آدمها را دیده ام. معمولا وقتی در نشستهایمان بحث به کسی کشیده می شود با یک جمله: "ما که خوب نمی شناسیمش" آن را خاتمه می دهند..خب..به زبان اسلامی ما می شود غیبت نکردن! در کنار این فرهنگ عدم قضاوت زاییده ای هست که آنها را در تعاملات بهترشان با انسانها و به خصوص خانواده شان (که امروزه غرب پس از سالها از هم گسیختگی خانواده ها برای آن بهایی بسیار بالا قائل است) کمک می کند. چه بسیار دیده ام مادر و پدری را که بدون گرفتن انگشت اتهام به سمت فرزندانشان به داستان بدترین کرده های آنها گوش داده اند و در عوض به شکلی نا محسوس آنها را در رهایی از آن بدیها کمک کرده اند. و همین طور در میان بقیه دوستان و افراد خانواده.

حالا اما ما ایرانی ها! از پدر و مادر و خواهر و برادر و دوست گرفته تا غریبه وقتی یکی شروع می کند حرف زدن حرفش تمام نشده قضاوت و نتیجه گیری ما تمام می شود..اعلامش می کنیم و با یک "خود دانی" بار مسئولیت را از شانه مان پیاده می کنیم!!! جالب اینجاست که این تقریبا شامل حال همه می شود. از دکتر و مهندس تحصیلکرده مان بگیرید تا آن بی سوادها...شکر خدا همگی سواد نظر دادن و قضاوت کردن در مورد همدیگر و حتی انتخاب القاب برای یکدیگر را داریم!

حالا از همینجا بگیرید که من حالا در حال تغییر برای بهتر شدن، در حالیکه به حمایت، شنیده شدن، تشویق و دلگرمی نیاز دارم، آنهم به دلیل انسان بودنم و علاوه بر آن مونث بودنم، تا دو کلمه حرف می زنم باری از متلک به سمتم روانه می شود. و آخر سر آنهایی که از تغییرم باخبرند می گویند: "تو که هنوز آدم نشدی!!" یکی بگوید آدم شدن چه جوری است؟؟!! ظاهرا من تمام عمر از آن بدور بوده ام..

خدا خیرتان دهد که مرا قضاوت می کنید...شاید بهتر بفهمم! آدم شوم روزی از روزهای خدا!!

 

و آخر سر شعری بی ربطی یادم می آید که در مدرسه می خواندیم:

 

تن آدمی شریف است به جان آدمیت                    نه همین لباس زیباست نشان آدمیت!

 

کجای این شعر امروز مصداق دارد خدا داند و بس!!

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 17:51 توسط عاطفه |

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند              بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

همواره چیزهای زیادی در زندگی ام ارزش داشته...روز به روز هم به آنها افزوده شده است و من چقدر هنوز شکر نعمت باید بگذارم. این اواخر اتفاقات زیادی در زندگی ام افتاده که به خاطر آنها هم خدا را شکر می گویم که هرکدام درسهای بزرگی برایم بوده است. از بهترینشان تا بدترینشان! وقت زیادی هم برای فکر کردن داشته ام...حالا به یک نتیجه رسیده ام..وقت تغییر است!! نه به سویی که خوانده می شوم که به سویی که برایم ارزش است! کارهای زیادی دارم...

در کتاب ارزشمندی از پائولو کوئلیو که به تازگی هدیه گرفته ام خواندم: "برای جنگ باید چشمها را گشود و یاران وفاداری در کنار خود داشت." من اما حالا به خودم نهیب می زنم: "چشمهایت را بگشا تا این یاران وفادار را ببینی" خیلی بد کرده ام!! زیاد...حالا دلیل یا توجیهش هرچه می خواهد باشد! می نویسم اینجا که ثبت شود و شاهد داشته باشم به اعترافم! شاید از این اعترافم خجالت بکشم به آن بدیها برگردم!! شاید! ای کاش...

در کنار "دوست داشتنی" که گفتم هستند کسانی که باید از من بشنوند "عذر خواهی" است که به خیلی ها بدهکارم. خوشوقتانه این عذر خواهی بابی از سوء تفاهم نمی گشاید! پس ساده تر از ساده عذر خواهی میکنم از کسانی که در کنارم چون یار بودند و من ندیدم یا دیدم و چشم بستم و به همین حال تندی کردم!! و چه مهربانانه هنوز هم با من مانده اند تا کمکم کنند برای خوب بودن!

وای...من که اینقدر به بندگان خدا بدهکارم ببینید به خدا چقدر بدهکارم!! حساب کنید این بدهیها را تا آخر عمر چگونه باید بدهم؟؟

...............................

اما برای یک خواهر مهربان که سخت از من رنجیده است...اگرچه منهم رنجیده ام اما در برابر ناراحتی او که ناشی از نگرانی اش برای من است هیچ است هیچ!!!

عزیزم...سخت دلتنگت شده ام. راهی جز این نوشته ندارم که آثار پشیمانی و تغییر را در من ببینی..شاید بازهم دستی به تلفن بردی و یک بار دیگر برایم نوشتی که دلت هوایم را کرده است!! می دانم چه کرده ام...دیگر به رخم نکش...

راستی می دانی تو اگر کنارم نمی بودی چه می شد؟!

منتظرت هستم! سخت...بی صبرانه...

.......................

پ.ن ۱: آخ که چقدر دلم گرفته بود این تولد امسالم که خواهر نازنین بهم تبریک نگفته بود!! حالا جبران شد...آخیییییییییییییییییییییییییی

پ.ن ۲: کدوم آدم عاقلی کاری می کنه که بعدش هی بخواد منت کشی کنه؟؟ تازه این خواهر جان ما حسابی هم آدم رو می اندازه تو خرج...همیشه آخرش یه کادو هم باید تو جیبش بره...

پ.ن ۳: صبحم را با اس ام اس های قشنگ خواهر گلم شروع کردم. تازه از اون مهمتره اینکه سعی کرده بود برای اینکه فهم من بالا بره به زبان خارجی بنویسه!!! اونقدر قشنگ نوشته بود که روم نمی شه اینجا بگم!!!

پ.ن ۴: تا بقیه خواهرا حسودی نکردند بگم که چقدر دوستون دارم و چقدر گل و نازنین هستین...کوتاهی های منم ببخشین!

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 14:53 توسط عاطفه |

گاهی اوقات حرفهایی باید زده بشه که یا وقتش نیست یا حسش یا اینکه اصلا ممکنه موجب سوء تفاهم بشه! پس این حرفهارا باید چه کرد؟؟

گاهی اوقات هم اینها فقط حرف نیست..احساساتی است که درون آدمی شکل می گیرد..و من چه محکم به این اعتقاد چسبیده ام که اگر احساساتی درونت نسبت به چیزی یا کسی شکل گرفت دیگر فقط برای تو نیست..باید با آن چیز یا آن کس قسمتش کنی..حالا اما در این دنیایی که همه برای خود می زیند من چه از این بیان احساسات به شیوه های مختلف آسیب دیده ام و هنوز هم دست بر نمی دارم...می گویم خدا همه چیز را می داند...و نیت من را..چه آنجا که پاک است و چه آنجا که خدای ناکرده لغزشی دارد...پس من بار محاکمه اش را به خدا می سپارم و به آنچه اعتقاد دارم عمل می کنم.

این دست نوشته هم برای کسانی است که باید دوست داشتن مرا بشنوند ولی به همان دلایل تا به حال نشنیده اند!!

سکوت

شبها خواب را از من می رباید

و روزها قدرت تکلم را

کاش در محدوده زمانی تنگ

در میان آسمان و زمین

 شکسته می شد

با یک نگاه حتی شاید!

و من بی پروا

دوستت دارم را فریاد می کردم!!

******************************

پ.ن بک: دوست و استاد بزرگی برایم نوشته است:

سلام
به قول قدیمی ها :

" گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من آنچه البته بجائی نرسد فریاد است "

برای که فریاد بزنی ؟ برای چه فریاد بزنی ؟ که اگر دوست داشتن به صداق دل باشد و برخاسته از عمق وجود بارقه اش چون شهاب ثاقب ویران میکند دل مبتلا را . واگر این نباشد ...
آنگاه فقط رخت عاشقی را بر بیرق آبرو بالا برده ای و چه عریان حیثیت خود به تازیانه سخن خاص و عام سپرده ای .
... خیلی وقتها خیلی حرفها خیلی ... خیلی ... و چه بسیار از این خیلی ها که به غایت اندکند به میزان ظرف آدمی و بزرگند به قواره ذهن دیگران و تا به تنشان کنی عریانی آستر آن از همه جا خود را به رخ همگان میکشاند به غرغر خرقه پوش و بی تحملی اش از وارفتگی لباس .
حال نکته اینجاست پس محرم کیست ؟ که را یارای کشیدن این رخت گران بر قامت بی منت سزاست . آنکه از سر دیوار به تماشا نشسته یا آنکه دوش به دوش و گام به گام در کنارت میجنگد ؟ یا شاید هیچکدام ؟!
شاید هم فقط یک وجود . وجودی که به آن همه موجودند و بس . در زیارت امیر اندیشه کن و ببین آیا محرمی دگر توانی یافت ؟ و آیا رخت عاشقی بر تن غیر قواره ؟

پ.ن دو: پاسخ:

حتما سوال این است که چرا با این همه بحث بر سر اندازه فهم آدمیان و قواره ای از این رخت گران که  می تواند آزین عریانی هایشان باشد بازهم من فریادی می زنم که شاید به جایی نرسد؟؟ اول دلیل آن خودم هستم که شاید جایی پژواکی از این دوست داشتن و انعکاسی از آن یادآوری ام کند قلب بزرگی را که از آن من است و هدیه وجود الهی! طنینی که مدتهاست بدان نیاز دارم برای بزرگ بودن، بزرگ دیدن و بزرگ اندیشیدن! برای بزرگ تر کردن دایره ام برای آدمهایی که به من نیاز دارند و من هنوز تاب آنها را ندارم...نمی دانم می دانید که را می گویم یا نه..اما مهم نیست..آنچه مهم است این است که باید بزرگ شوم! بزرگ!

و دلیل دوم این فریاد، من اسمی نیاوردم..اندازه ای هم از این قواره ندادم تا هرکس را تاب است و قدرت فهم آن اندازه که می تواند و نیاز دارد برگیرد و بر تن کند تا هم خود را لذت بخشد و هم مرا آرام! کسی که تاب ندارد و هرچه از این قواره می چینید بازهم به قواره ذهنش بزرگ می آید پس اشتباه آمده است! مرا دیگر چه باک؟

و سوم آنکه، آن وجودی که همه بدان موجودند به شنیدن عشق من نیازی اش نیست که چه خوب از احوال من با خبر است وقتی خود این فریاد را در سر من نهاده است!

پ.ن سه: دوست داشتن راستی انواع زیادی دارد!!

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 13:0 توسط عاطفه |

 

درست وقتي كه خيلي از خودم و ايمانم به خدا مطمئن حرف زدم اتفاقي افتاد كه به زمينم بزند و چشمانم را كه به واسطه برفي كه سر در آن فرو برده بودم بسته شده بود، باز كند!!

در تعطيلات عيد فطر يك روز صبح از خواب بيدار شدم بدون هيچ انگيزه اي براي زنده بودن و تلاش براي زندگي! تمام فكري كه در سرم بود ‌خاتمه بخشيدن به رنجهايي بود كه مي كشيدم...بي محبتي كه مي ديدم و سردي كه وجودم را مي لرزاند! چند ساعتي را به گريه گذراندم ..گريه اي كه به تعبير شريعتي اگر به تطهير دل نيانجامد چيزي جز شستشوي چشم نيست!‌ گاهي پا پيش مي گذاشتم براي خاتمه بخشيدن به زندگي ام!‌ دخالت در كار خدا! و گاهي مي ترسيدم! به هرحال پشت رل ماشين قرار گرفتم و مثل يك ماه اخير با سرعت راندم...چند دقيقه اي از ورودم به بزرگراه نگذشته بود كه در كمتر از يك لحظه تصويري جلوي چشمانم قرار گرفت كه البته زاييده خيال و انگيزه خودم بود. در اين تصويري كه آن لحظه نه تنها مرا نهراساند بلكه در پيگيري آن ياري ام كرد خود را ديدم كه با سرعت با با گارد كنار پل برخورد كردم و پس از كمي معلق ماندن، از پل پرت شدم...خودم را مرده ديدم! و مردمي را ديدم كه بي اعتنا مي گذشتند!! در همين چند هزارم لحظه اين اتفاق افتاد!!‌ اما خدا يك بار ديگر بزرگي اش را به رخم كشيد!‌ماشين از پل پرت نشد...و مني كه مي خواستم زنده نباشم حالا از ترس اينكه مرده باشم جرأت پياده شدن نداشتم!! حس عجيبي بود..نمي دانستم هستم يا نه!‌ نمي دانستم ماشين پس از تقريبا وا‍‍ژگوني كجا و در چه وضعيتي قرار دارد...

حالا كه آن لحظه را به خاطر مي آورم خوب يادم هست كه چه سخت ترمز را مي فشردم و سعي در هدايت ماشين داشتم. و حالا يكي نيست به من بگويد كه :‌"تو كه مي خواستي بميري اين همه تقلا براي زنده ماندن چيست؟؟"

حالا بايد از نو زندگي را از سر بگيرم...و حالا مي دانم كه سست ايماني ام مرا به اينجا رسانيد كه قدم در راهي برداشتم كه جز عذاب بيشتر چيزي نمي توانست برايم داشته باشد. حالا مصمم تر شده ام كه خود را پيدا كنم كه جز آن نمي توانم به خدا برسم.

...........................................................................................................................................................................

دوست عزيزي كه پيامهايت را تنها خودم مي توانم ببينم و اینجا منتقل کنم (چرا؟؟) حالا بايد بگويم كه حرفهايت را قبول دارم و بسيار دلنشين است. خوشحال مي شوم بازهم بنويسي..مي دانم آشنا هستي اما نمي شناسمت!‌ مهم نيست اما همين كه مي نويسي و منت مي گذاري كه از گفته هايت استفاده ببرم كافي است و من بسيار خوشحالم!‌

 

تا خدا نخواهد، [شما] نخواهيد خواست‏؛ قطعاً خدا داناي حكيم است‏. (سوره انسان)

سلام
من هم سوال دارم :
1. برای پر کردن این کاسه باید گدایی کرد؟ یا صبح خروس خوان بر سر گلستان رفت، (هر چند هر گلی در گلستان خاری دارد، و گلستان بی رنج و زحمت نیست) تا آفتاب نزده گل چید، با آب حرارت داد تا زیر آفتاب ظهر کاسه ای پر از شربت گل نوشید؟ چه کسی باید کاسه معنوی شما را پر کند؟ من می گویم شربت را خودتان درست کنید و آبلیموی آن را از اطرافیان تهیه کنید و به آنها شربت دهید؟ ....شربت محبت.
2. من نه فرستاده خدایم و نه نظر کرده او و نه حافظ و خواننده سخنان حق تعالی، من هم بنده ام، و سخنانم نه فخر فروشی که یافته هایم است در غربت، لحظاتی کوتاه در دریایی از زندگی. (با این توضیح سوال دوم را می پرسم) :
آیا باور دارید دوستان خدا آرام ترین آنسان ها هستند؟ ایمان به خدا قطعا آرامش می آورد... پرخاشگری، کم حوصلگی، نا امیدی، کم کاری، ناراحتی، افسردگی : اینها همه خصوصات من هستند زمانی که از خدا دورم و به زندگی ماشینی امروز نزدیکتر! آن هنگام که صحبت از افسردگی می کنم، این مرض ناعلاج! این کلمه موهوم! این بهونه بد بودن ! و این سد راه زندگی!
و اما تعریفت از خدا؟ خوب است اما تعریف حداقلی است، نه حداکثری! ...خوب بودن ، شاد بودن، شاد کردن، شکر خدا نمودن، همه وظایف انسان آزاد است اما اصل وظیفه اش در برابر خدای واحد بندگی است! (چه سخنان تکراری!!!) حتی من قبول ندارم که از همه چیز گذشته ای که دیگران را شاد کنی... از همه چیز گذشتن برای دیگران و حق و حقوقت را نادیده گرفتن از سوی خودت، راه اشتباه است! و شاد کردن دیگران برای کسی که خود شاد نست محال است، محال!
بسی دیده ام این حالت گمشدگی را....و فقط خداست که می تواند دوباره کمک کند تا پیدا شوی...اما از تو اشاره باید! (حرف هایم خیلی یک جوری است، نه!!!! )
...تا بعد.... و برایت دعا می کنم ....الهی ........................آمین ای دوست داشتنی ترین و ای مهربان ترین

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 22:31 توسط عاطفه |

بازهم باید از گم شدنم بنویسم..از نبودنم در دنیا..غرق شدنم در همین نبودنم و محو شدنم در آدمهایی که هستند و زندگی می کنند. این بار اما دل به دریا می زنم...حرفهایی دارم که مدتهاست باید گفته شود...همین که خودم بلند بخوانم هم غنیمت است..و امروز اما خوشحال تر که گویی خواهر عزیزم نیز سری به این خانه می زند گاهی! خوش آمدی!  و چه دوستانی که خواندن نظرهایشان شادم می کند و کمک!

گم شده ام. مدت کوتاهی نیست..نمی گویم از کی اما دیر زمانی است که طناب زندگی را در دست می فشارم که فقط باشم..مبارزه کنم و زندگی را بسازم..آنگونه که همه می گویند. یادتان باشد اما اگر روزی احساس کردید برای زندگی مبارزه می کنید پس خودتان نیستید...خوب است آدم گاهی مبارزه کند اما نه همیشه...بهتر است وقتی که آدم خود را حفظ کند تا زندگی کند! 

البته این نظر من است.

اما خدایی که خواهرم از آن حرف زده است...همان خدایی که یکی است و ایمان من به او هرگز از امروز قوی تر نبوده است!!  اما گویی نگاه من به خدا کمی با نگاه دیگران فرق می کند..حداقل با نگاهی که اطرافیانم دارند. خدای من خدایی است که مرا آزاد آفرید تا زندگی کنم و شاد باشم..شکر نعمت بگذارم و هرروز بیشترش کنم...خدای من اما خدایی نیست که به من گفته باشد از همه حقوقت بگذر تا دیگران شاد باشند..کاری که فکر می کنم بیشتر عمرم انجام داده ام اگرچه به نظر بسیاری چنین نمی آید. اما حقوقی که من از آن دم می زنم حقوق مادی نیست..حقوق معنوی و احساسی است که اگر کاسه آن در دلت تهی باشد هیچی!! هیچ! و مثل من امروز سرگردان خواهی بود!

هرگز ناشکری نکرده ام..چه هرشب پیش از خواب بارها و بارها نعمات خدایم را می شمارم و سپاس می گذارم..که جز این خوابم نمی برد از هراس اینکه شاید فردا یکی از این نعمات نباشد!

اما خدای من همه این نعمات را به عطا کرده تا من شاد باشم..پس کجای کار می لنگد امروز که من شادی ام را باید با مشتی قرص تامین کنم؟  بارها و بارها همه خود خودم را مقصر دانستند..درست است که شادی انسان به دست خودش رقم می خورد اما گاهی آنقدر همه چیز را محکم نگه می داری برای شاد بودنت که خسته می شوی...توقف می کنی و می گویی: "چه می شود یک روز هم شادی سعی کند مرا نگه دارد؟؟؟" و آنوقت است که هیچ تلاشی از جانب مقابل نمی بینی...و می گویی: "هرچه بادا باد!!"

حالا این سوال مرا هرکس دوست دارد جواب دهد: "کجای کار می لنگد؟؟" و اینکه "خود شما تا کجا می توانید کاسه معنوی و عاطفی تان را خالی ببینید و باز به شادی ادامه دهید؟؟" و یک سوال دیگر: "آیا اگر یک چیز خوب است حتما برای شما هم خوب است؟"

خواهر نازنینم..اتفاقا دوست دارم مثل خواهر بزرگتر نصیحتم کنی..اما فقط انصافت را فراموش نکن!

دوست بی نام دیگری هم پیامی گذاشته که البته فقط در صفحه کنترل خودم مشاهده می شود..نمی دانم چرا!

"... اگر عاطفه ، عاطفه باشد، دیوار محبت نیز بلند است و همه را از پشت دیوار معطوف خود خواهی کرد ، چه رسد به اهالی این ور دیوار ...
... برای من بسیار غمناک است به سوگ نشستنت در ماه مهر ، در ماه مهربانی، در ماه عاطفه ...
... و برایت دعا می کنم ....الهی ........................آمین ای دوست داشتنی ترین و ای مهربان ترین."

ممنونم دوست عزیز از نظرت..چون نام و نشانی نگذاشته ای اینجا جواب می دهم: دقت نکردی که همه حرف من این است: "عاطفه دیگر عاطفه نیست...خسته تر از آن است که عاطفه باشد تا بتواند کسی را معطوف خود کند..."

بقیه حرفها باشد وقتی جواب سوالهایم را گرفتم..

دل خوش سیری چند؟؟؟.......

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 14:47 توسط عاطفه |

بیست و شش سال پیش در یک چنین پریروزی (۱۴مهر) دختری زاده شد از جنس مهر!! از پدری مهربان و مادری بزرگوار...در کنار خواهری دیگر از جنس آفتاب!

نامش را پدر عاطفه گذاشت که گویی مهر را در نگاهش و محبت را در لمس دستان کوچکش حس کرده بود...چه بارها این زوج دوست داشتنی از نامی که برایش گزیدند مطمئن و خرسند شدند.

امروز اما عاطفه عاطفه نیست...گم شده است در دنیایی از بی عاطفگی ها ...دنیایی که انگار همه غرق در خود خواهی ها شده اند و دیوار محبت هر روز کوتاه تر گشته است..

با اینهمه فرسودگی باز دنبال خودم می گردم...همان خودی که گفتم..خودی که دوستش داشتم..

پایان بیست و شش سالگی ام را به سوگ نشستم!!

همیشه چه زود دیر می شود!!!

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 0:50 توسط عاطفه |

انگار دارم خود اصلی می شم...خود خودم! خود عاشق...خودی که نقاشی می کشید..شعر می گفت..هنر را باور داشت! و خود خیلی چیزهای دیگه! دوست دارم خودم باشم! فقط خودم...

این روزها از این بازگشت به سوی خویش که به نظر من نوعی نزدیکی به خدا هم هست برایم ثمری چون چند نقاشی و چند خطی نوشته شعر مانند داشته که بسیار دوستشان دارم....بعد از سالها..انگار خودم هنوز باورم نمی شود!

همچنان عاشق می شوی

همچون پرندگان عاشقی که بر فراز اقیانوس می رقصند!

باز بال می گشایی

حرکت می کنی به سویی که تو را نشانه رفته اند

تا بودنت را جشن بگیری!

باشی و زندگی کنی!!

می مانی در جشنی همیشگی برای عاشق ماندن

جاییکه تو را گریزی نیست..رهگذاری نیست..!

گم می شوی

فریادت را جز تو کسی نمی شنود!

و هراسی سهمگین در خود می کشاندت

.....شاید ا ین بار غیر از تو دیگری نیز عاشق شده است!

چه تو را فراخوانده اند به این میهمانی

چه بی دعوت آمده ای

باید باشی

بمانی

و عاشق شوی!!!!

...............

                                            گاهی باید فریاد زد

                                                         تا آرام شد

                                                      گاهی باید آرام باشی

                                                             تا بتوانی فریاد بزنی!!

+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 17:13 توسط عاطفه |

قرار بود از تجربه هاي سفر بنويسم..تجربه هاي بزرگ!‌ از همونهايي كه "بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي" (اما ظاهرا من زيادي پخته شدم چون ديگه كسي تحملم رو نداره! يا شايدم برعكس..رو به خامي گذاشتم!!) و مدتيه كه اونقدر در زندگي شخصي غرق شده ام كه دستم به نوشتن اين روزمرگيهاي شايد بي مورد و نا به جا و حتی بی سر و ته مشغول شده...چه كنم اما؟! من اگر ننويسم سبك نخواهم شد...شايد بايد براي خودم بنويسم!‌اما نه...بازهم ترجيح مي دهم اينجا بنويسم اگرچه براي دل خودم!

وقتي يه مدتي براي خاطر دل بقيه طوري زندگي كني كه اونا خوشحال بشن،‌ يعني در واقع از خود اصلي ات بگذري اونوقت يه روز از خواب بيدار مي شي و احساس عدم وجود پرت مي كنه!!‌ اون لحظه است كه به خودت مياي و مي گي "پس من چي؟" "من اگر قرار بود براي ديگران زندگي كنم چرا زاده شدم؟" و يه عالمه سوالهاي از اين دست.

بعد به خاطر خود بودن تغيير مي كني. تازه مي شي خود خودت! واي كه چقدر سخته! همه قبلا دوستت داشتن چون چيزي بودي كه مي خواستند. چون از خواسته هاي اساسي ات گذشته بودي و چسبيده بودي به خواسته هاي كوچكي كه برآورده كردنشون براي همه راحت باشه!  حالا هم آدم بدي نيستي ولي مشاهده تغييرت و پذيرفتن اون براي كساني كه يه عمر به اون آدم قبلي كه بودي عادت كردند سخته! اونقدر سخت كه حتي ترجيح مي دهند تركت كنند! و اينجاست كه نتيجه مي گيري عشق بدون قيد و شرط وجود نداره! اون فقط مختص خداست!‌خداست كه بنده هاش هر گناهي هم مرتكب بشوند بازهم دوستشون داره و كمكشون مي كنه! و باز يه سري سوال ديگه توي اين ذهن مشوشت شكل مي گيره:‌"مگه ما بنده هاي همون خدا نيستيم؟ مگه خدا از روح خودش در ما ندميده؟ پس حتما از اين خصوصيات خدا در ما هم جلوه اي هست!‌اما كو؟ چرا عيانش نمي كنيم؟ چرا اونقدر دنيايي شديم كه از روح خداييمون فاصله گرفتيم؟" واي كه چقدر سوال بي جواب دارم! خيلي بيشتر از 26 سال عمرم...خيلي بيشتر!

یاد مطلب حسین www.hfrad.blogfa.com افتادم در مورد اينكه بايد معمولي بود! يه جورايي مي شه همين چيزايي كه من دارم مي گم..يعني اگه بخواي خودت باشي ديگه مثل آدمهاي معمولي نيستي...خوبه توضيح حسين رو هم بخونيد پس كه من دوباره ننويسم! اينهم از تنبليهاي من است خب!‌

 

خداي مهربانم...هميشه تنها همدمم...مثل تمام لحظه هاي عمرم،‌به بار سنگين گناه دستي به سوي تو دراز مي كنم. به سوي كسي كه در سخت ترينها دستم را گرفته و نجات داده...به سوي تو!‌ تنها تويي كه آرام و بي دغدغه، صميمانه و بي ريا "تو" خطابت مي كنم بي واهمه از اينكه خاطر گرامت را مكدر سازم! تو اي خداي بزرگم! آرامشم را از تو جويم....

+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 0:28 توسط عاطفه |

یه وقتایی برای تغییرات زندگی به یک استراحت نیاز داری...

من الان توی اون وقتا هستم!! می خوام به خواب زمستانی بروم و وقتی چشم باز می کنم همه چیز درست شده باشد..

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 18:4 توسط عاطفه |

گفتم دستی به سر و روی این خانه مجازی بکشم....اما.......


خسته ام از تکرار ناهمگون زندگی!

خسته ام از آسمان!

از خودم! از زمین!

از بهار! زمستان! خسته ام از گرما بخشی این فصل!!

پاییزم...پاییزی سرد..برگ ریز...زرد!!

خسته ام از هیاهوی انسان!

تنهایی می خواهم تا شاید پیدا شوم! رها شوم!

و دست آخر بوسه ای بر مرگ خواهم زد!!

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 12:14 توسط عاطفه |

قاصدک عزیز من رو به بازی آرزوها دعوت کرد..چند روزیه دارم فکر می کنم ..یه لیست طولانی از آرزوها دارم..حالا اما تصمیم گرفتم یکی از شعرهام رو بذارم که معنی همه آرزوهامه..

مرا به آسمان ببر                  برای کوچ عاشقانه ها             از این دیار تنگ و تار..

مرا به آسمان ببر               که صد ستاره بازهم رها شود         به خلوت خیال من

                                                بتابد و فنا شود!

مرا به آسمان ببر             که از کویر تشنه سوختم ولی

صدای رهروان نیمه شب   به آتش هراس تک سواری ام

                                        بسان آب از سراب می نمود........

من از زمین گریختم            که در کران آسمان جدا شوم        از این سیاه چردگان!!

از این زمین نشستگان         از این طناب گردباد زندگی  

                           که بر گلوی هر کسی به لحظه تنگ می شود بسی...!!

مرا از آسمان بگیر!!!   که آسمان برای من هنوز راه چاره نیست!!

                             هنوز قلب من چو یک پرنده نیست!!

مرا از آسمان بگیر!!  که دیدن زمین سرد

از آن فراز دور کار ساده نیست!!

مرا از آسمان بگیر...........رها...سبک...خموش...سرد...........مرا از آسمان بگیر!!

آرزو دارم مثل یک پرنده باشم..وقتی پرنده شوم تمام آرزوهایم دست یافتنی خواهد بود!!

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 10:59 توسط عاطفه |